دنیای گمشده

... امیدوارم آنقدر خوب باشیم و زیبا زندگی کنیم که وقتی از خط پایان زندگی می گذریم کسی دست نزند

آمدی درخواب من دیشب چه کاری داشتی

ای عجب از این طرفها هم گذاری داشتی

راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز

یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی

مهربانی هم بلد بودی عجب نامهربان

بعد عمری یادت افتاده که یاری داشتی

سر به زیرانداختی و گفتی آهسته سلام

لب فروبستی نگاه شرمساری داشتی

خواستم چیزی بگویم گریه بغضم را شکست

نه نگفتم سالها چشم انتظاری داشتی

با نوازش می کشیدی آه و می گفتی ببخش

سربه دوشم هق هق بی اختیاری داشتی

وقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی من

شاید از دیوانه ی خود انتظاری داشتی

صبح بوی گل تمام خانه را پر کرده بود

کاش می شد باز در خوابم گذاری داشتی

عشق یعنی بی گلایه لب فروبستن ، سکوت

دلخوش از این که شبی با او قراری داشتی

استاد شهریار

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٢٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

آن مرد آسمان جُل

آن مرد بی سرانجام

در گوشه ی خیابان

سیگار می فروشد

 

در سمتِ دیگر شهر

استادِ فضل و دانش(!!)

با نامِ شعر فاخر

تکرار،می فروشد

 

دکتر توی مطبّش

در بین دردمندان

دارد بجای درمان

آزار،می فروشد

 

جن گیر کهنه شهر

با یک عصای چوبی

بین خرافه جویا..

نَش مار می فروشد

 

از فرطِ تنگدستی

حراج کرده ناموس

غیرت به باد داده

تا عار می فروشد

 

آواز خوان مفلس

قلبی مریض دارد

در آخرین سکانسش

گیتار، می فروشد

 

نو کیسه دهن لق

در مجلس بزرگان

با حالتی زننده

نُشخوار، می فروشد

 

دستی میان عُشّاق

با صد فریب و ترفند

با نقشه ی جدایی

دیوار می فروشد

 

 

آموزگارِ خسته

به بچه های مظلوم

خمیازه های داغ و

کِشدار می فروشد

 

 

یک شهردار مخلص

که فکر ارتقا است

دارد به مردم شهر

آمار،می فروشد

 

 

اصلاً خبر ندارد

از سفره های خالی

در نطق آتشینش

لیچار می فروشد

 

 

یک مو به سر ندارد

مردِ کلاه بر سر

دارد به مو قشنگان

سِشوار می فروشد

 

شاید فلک برایِ

آوارگانِ بی سقف

به جای سرپناهش

آوار،می فروشد

 

آرام و بی صدا مُرد

آن مردِ بی سرانجام

دارد زنش به جایش

سیگار،می فروشد

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٢٢ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

نامی‌ نداشت‌ و شناسنامه‌ای‌ هم...

پیشانی‌اش، شناسنامه‌اش‌ بود. محل‌ تولدش‌ دنیا بود و صادره‌ از بهشت.

هیچ‌وقت‌ نشانی‌ خانه‌اش‌ را به‌ ما نداد. فقط‌ می‌گفت: ما مستأ‌جر خداییم ،همین.

هر وقت‌ هم‌ که‌ پیش‌ ما می‌آمد، می‌گفت: باید زودتر بروم، با خدا قرار دارم.

تنها بود و فکر می‌کردیم‌ شاید بی‌کس‌ و کار است.

خودش‌ ولی‌ می‌گفت: کس‌ و کارم‌ خداست.

برای‌ خدا نامه‌ می‌نوشت. برای‌ خدا گل می‌ ‌فرستاد.

برای‌ خدا تار می‌زد. با خدا غذا می‌خورد.

با خدا قدم‌ می‌زد. با خدا فکر می‌کرد. با خدا بود.

می‌گفت: صبح‌ رنگ‌ خدا دارد، عشق‌ بوی‌ خدا دارد. چای، طعم‌ خدا دارد.

می‌گفتیم: نگو، اینها که‌ می‌گویی، یک‌ سرش‌ کفر است‌ و یک‌ سرش‌ دیوانگی.

اما او می‌گفت‌ و بین‌ کفر و دیوانگی‌ می‌رقصید.

ما به‌ ایمانش‌ غبطه‌ می‌خوردیم، اما می‌گفتیم: بگذار، خدا همچنان‌ بر عرش‌ تکیه‌

زند، خدای‌ ملکوت‌ را این‌ همه‌ پایین‌ نیاور و به‌ زمین‌ آلوده‌ نکن.

مگر نمی‌دانی‌ که‌ خدا مُنزه‌ است‌ از هر صفت‌ و هر تشبیه‌ و هر تمثیلی.

پس‌ زبانت‌ را آب‌ بکش.

او را ترساندیم، واژه‌هایش‌ را شستیم‌ و زبانش‌ را آب‌ کشیدیم.

دیوانگی‌اش‌ را گرفتیم‌ و خدایش‌ را؛

همان‌ خدایی‌ را که‌ برایش‌ گُل‌ می‌فرستاد و با او قدم‌ می‌زد.

و بالاخره‌ نامی‌ بر او گذاشتیم‌ و شناسنامه‌ای‌ برایش‌ گرفتیم‌ و صاحبخانه‌اش‌ کردیم‌

و شغلی‌ به‌ او دادیم.و او کسی‌ شد همچون‌ ما...

سال‌ها گذشته‌ است‌ و ما دانسته‌ایم‌ که‌ اشتباه‌ کردیم.

تو را به‌ خدا اگر شما روزی‌ باز مؤ‌من‌ دیوانه‌ای‌ دیدید، دیوانگی‌اش‌ را از او

نگیرید، زیرا جهان‌ سخت‌ به‌ دیوانگی‌ مؤ‌منانه‌ محتاج‌ است!

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱٠ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید

باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم

پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید.

(نجمه زارع)

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٦ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

دین راهگشا بودُ تو گمگشته ی دینی

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو نگران است بزن تیر خطا را !

صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود

هر جا بروی باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید

هر وقت شدی آینه،کافی ست ببینی

ای عقل بپرهیزُ و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

هم هیزم سنگین سری دوزخیانی

هم باغ سبک سایهء فردوس برینی

ای عشق! چه در شرح تو جز "عشق" بگوییم

در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی.

 

صاحب اثر: جناب آقای فاضل نظری برگرفته از کتاب "آن ها"

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٥ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد

آنروز یادم است که امتحان داشتند ، از آن سخت هایش !

غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود !

وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،

نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ، دلم میخواستم تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم

دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟

دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را از روی دست این و آن برایش پُر میکردم ..

رفتم به سمت بوفه ، از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، روی کاغذ با ماژیک نوشتم :

" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "

رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند...

کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم ،

همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت میخندید..

از آن خنده هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود

رفتم روی پله ها نشستم ، چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست

چایی و هوبی اش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند

گفت : من تورو نداشتم چی میکردم ؟

میدانی تصدقت روم ، خیلی دلم میخواهد بدانم همه ی این سالهایی که مرا نداری چه میکنی ...

همین!

پویان اوحدی 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/۱ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

یک جاهایی بدون اینکه کسی متوجه شود

ناگهان جوهـرت ته میکشد ...

هی روی کاغذ کشیده میشوی

اما فقط جـا می اندازی

مُدام میکشند ...

تکانت میدهند

با تمامِ قدرت ...

یادشان میرود چقدر برایشان بودی ...

چقدر قطع و وصل شدی بخاطرشان !

خیلی جاها کمرنگ شدی که اذیت نشوند

و چه جاها که پر رنگی ات قند در دلشان آب کرد ...

ولی حالا...

اصلا توجهی نمیکنند که چیزی از تـو باقی نمانده !

نمیفهمند که چقدر خودت را کم آورده ای ...

به آسـانی

دست میکشند ...

رها میکنند !

چون دیگر به کارشان نمی آیی ...

 از من میشنوی

مراقبِ جوهـرت باش

خیلی ها ارزشش  را ندارند

که بخاطرشان خط خطی شوی ...

همین.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۳٠ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

خدایا جوری دستم را بگیر و بلندم کن که همه اطرافم
یادشان بماند من هم خدایی دارم....
یادشان بماند ژست خدایی برازنده بنده ی خدا نیست...
یادشان بماند خدای من و یوسف یکی ست...
یادشان بماند حرفهایشان تا همیشه در خاطرم خواهد ماند....
حتی اگر به رویشان لبخند بزنم و هیچ نگویم...
یادشان بماند
همانگونه که دلم را شکستند
با حرف هایشان.......
تو آن بالا همه را شنیده ای....
خدایا جوری دستانم را بگیر که لحظه بلند شدنم همیشه در خاطرشان بماند....

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱۸ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

هیتلر

استالین

ناپلئون 

همه احمق بودند!

کدام مردِ عاقلی 

بجای بافتن موی معشوقه اش 

عمرش را صرف جنگ میکند...

بیا در لابلای ورقه های این کتاب 

همدیگر را ببوسیم!

نگران آبرو هم نباش 

اینجا کسی کتاب نمی خواند....

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

کوهی هستم بی اندازه سنگین بلند،پُر رخوَت و غرور،اما با ندائی دیوانه میشم!فریاد کن اسمم را تا آخر عمر طنین صدایت رامیشنوی...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/٧ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

پسرخاله به آقای مجری گفته بود:

آدما نباس دوست پیدا کنن

چون وقتی میرن

وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی

وقتی نمیتونی درد و دل کنی

یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی

وقتی دلت براش تنگ میشه و نمیتونی ببینیش

همهء دوستت میشه یک سری عکسا و خاطرات

هی یه چیزی گیر میکنه تو گلوت

اصلاً چرا آدما این کارو میکنن؟!

آدما باس همیشه تنها بمونن...!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٤ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف و سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شاکر شدم از زندگیت

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٤ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

آدمک آخر دنیاست بخند

                                  آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تورا عاشق کرد

                                   شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

                                   کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

                                    به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تورا عاشق کرد

                                     شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

                                      فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

                                        تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

                                         پر زدن نیست که در جاست بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

                                            به خدا آخر دنیاست بخند

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٤ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |
شب تاریک و ره باریک و من مست

قدح از دست ما افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت

و گرنه صد قدح نفتاده بشکست

ز دست چرخ گردون داد دیرم

هزاران ناله و فریاد دیرم

نشسته، دلستانم با خس و خار

دل خود را چگونه شاد دیرم

دلا، خوبان دل خونین پسندند

دلا خون شو ، که خوبان این پسندند

متاع کفر و دین بی مشتری نیست

گروهی آن ، گروهی این پسندند

بابا طاهر


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

این بهار که بیاید
من چهل ساله می شوم
و حالا
بیست سال است که هر روز
زیر همین شاخه گل پژمرده
کنار همین چراغ های مبهم
با تو
خودم را به یک لیوان چایی دعوت می کنم
حالا بعد از این همه سال
که خیال ندیدنت
کابوس روزهای نیامده بود
سلام مرا به هوای همان بهاری که دوست داشتی برسان
سراروی باد را
در موهای پریشانت ببوس
و بعد هی بخند
هی بخند
هی بخند به روزی که می گفتم
من به یاد سال های نیامده
بسیار گریسته ام...
دیگر حرفی نیست
چهل سالگی را هم طاقت خواهم آورد
فقط
نمی دانم از چه بود
که بیست سال اضافه
زنده مانده ام؟
این را میان خنده هایت به من بگو.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود...
حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند...
دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست!

آدم تصادف می کند...
با یک اتوبوس خاطره های مست

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٤ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

 جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

 نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

 خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

 گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

 سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

 کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

 سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

 روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

 مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرده‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام.
(ضحی 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم، او را به سخره گرفتی.
(یس 30)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید؛ مگر از آن روی گردانیدی.
(انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام.
(انبیا 87)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری.
(یونس 24)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد، نمی توانی از او پس بگیری.
(حج 73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی؛ اما به من گمان بردی چه گمان هایی ...
( احزاب 10)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد، پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن.
(توبه 118)

وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم. اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی.
(انعام 63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم، از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید، از من ناامید شده‌ای.
(اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت، باری که می شکست پشتت؟
(سوره شرح 2-3)

غیر از من خدایی برایت خدایی کرده است ؟
(اعراف 59)

پس کجا می روی؟
(تکویر26)

پس از این سخن، دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟
(مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی، خودت را بگیری؟
(انفطار 6)

مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود.
(روم 48)

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد، دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم.
(انعام 60)

من همانم که وقتی می ترسی، به تو امنیت می‌دهم.
(قریش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم.
(فجر 28-29)

تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم.
(مائده 54)

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

آن شب که ترا با دگری دیدم و رفتم 

چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم

مانند نسیمی که نداند ره خود را

دامن ز گلستان تو برچیدم و رفتم

یا همچو شعاعی که گریزنده و محوست

بر گوشه ی دیوار تو تابیدم و رفتم

ای کوکب تابنده ی دولت تو چه دانی 

کز این شب تاریک چه ها دیدم و رفتم

ای شمع!که در خلوت او اشک فشانی!

بر گریه ی بیجای تو خندیدم و رفتم

آن روز که دور از نگه مست تو گشتم

چون اشک تودر پای تو غلتیدم و رفتم

آغوش تو چون محرم راز دگری بود

پیوند دل از عشق تو ببریدم و رفتم

گرسنگ ببیند همه آتش شود و اشک

این درد که از عشق تو دیدم ورفتم

هر نغمه که برخاست از این بزم غم آلود 

غیر از سخن عشق تو،نشنیدم و رفتم

ای باد که بازست به رویت در این باغ

این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم 

خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم 

آن‌که می‌خواست برویم در دولت بگشاید 

با که گویم که در خانه به رویش نگشودم 

آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت 

من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم 

آنکه می‌خواست غبار غمم از دل بزداید 

آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم 

یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا 

که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم 

ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را 

گو به سر می‌رود از آتش هجران تودودم 

جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس 

این شد ای مایه ی  امید ز سودای تو سودم 

به غزل رام توان کرد غزالان رمیده 

شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |