دنیای گمشده

امیدوارم آنقدر خوبــــــــــــــــــ باشیم و زیبا زندگی کنیم که وقتی از خط پایان زندگی می گذریم کسی دست نزند...

پسرخاله به آقای مجری گفته بود:

آدما نباس دوست پیدا کنن

چون وقتی میرن

وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی

وقتی نمیتونی درد و دل کنی

یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی

وقتی دلت براش تنگ میشه و نمیتونی ببینیش

همهء دوستت میشه یک سری عکسا و خاطرات

هی یه چیزی گیر میکنه تو گلوت

اصلاً چرا آدما این کارو میکنن؟!

آدما باس همیشه تنها بمونن...!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٤ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف و سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شاکر شدم از زندگیت

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٤ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

آدمک آخر دنیاست بخند

                                  آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تورا عاشق کرد

                                   شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

                                   کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

                                    به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تورا عاشق کرد

                                     شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

                                      فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

                                        تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

                                         پر زدن نیست که در جاست بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

                                            به خدا آخر دنیاست بخند

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٤ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |
شب تاریک و ره باریک و من مست

قدح از دست ما افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت

و گرنه صد قدح نفتاده بشکست

ز دست چرخ گردون داد دیرم

هزاران ناله و فریاد دیرم

نشسته، دلستانم با خس و خار

دل خود را چگونه شاد دیرم

دلا، خوبان دل خونین پسندند

دلا خون شو ، که خوبان این پسندند

متاع کفر و دین بی مشتری نیست

گروهی آن ، گروهی این پسندند

بابا طاهر


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

این بهار که بیاید
من چهل ساله می شوم
و حالا
بیست سال است که هر روز
زیر همین شاخه گل پژمرده
کنار همین چراغ های مبهم
با تو
خودم را به یک لیوان چایی دعوت می کنم
حالا بعد از این همه سال
که خیال ندیدنت
کابوس روزهای نیامده بود
سلام مرا به هوای همان بهاری که دوست داشتی برسان
سراروی باد را
در موهای پریشانت ببوس
و بعد هی بخند
هی بخند
هی بخند به روزی که می گفتم
من به یاد سال های نیامده
بسیار گریسته ام...
دیگر حرفی نیست
چهل سالگی را هم طاقت خواهم آورد
فقط
نمی دانم از چه بود
که بیست سال اضافه
زنده مانده ام؟
این را میان خنده هایت به من بگو.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود...
حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند...
دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست!

آدم تصادف می کند...
با یک اتوبوس خاطره های مست

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٤ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

 جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

 نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

 خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

 گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

 سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

 کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

 سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

 روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

 مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرده‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام.
(ضحی 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم، او را به سخره گرفتی.
(یس 30)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید؛ مگر از آن روی گردانیدی.
(انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام.
(انبیا 87)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری.
(یونس 24)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد، نمی توانی از او پس بگیری.
(حج 73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی؛ اما به من گمان بردی چه گمان هایی ...
( احزاب 10)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد، پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن.
(توبه 118)

وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم. اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی.
(انعام 63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم، از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید، از من ناامید شده‌ای.
(اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت، باری که می شکست پشتت؟
(سوره شرح 2-3)

غیر از من خدایی برایت خدایی کرده است ؟
(اعراف 59)

پس کجا می روی؟
(تکویر26)

پس از این سخن، دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟
(مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی، خودت را بگیری؟
(انفطار 6)

مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود.
(روم 48)

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد، دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم.
(انعام 60)

من همانم که وقتی می ترسی، به تو امنیت می‌دهم.
(قریش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم.
(فجر 28-29)

تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم.
(مائده 54)

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

آن شب که ترا با دگری دیدم و رفتم 

چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم

مانند نسیمی که نداند ره خود را

دامن ز گلستان تو برچیدم و رفتم

یا همچو شعاعی که گریزنده و محوست

بر گوشه ی دیوار تو تابیدم و رفتم

ای کوکب تابنده ی دولت تو چه دانی 

کز این شب تاریک چه ها دیدم و رفتم

ای شمع!که در خلوت او اشک فشانی!

بر گریه ی بیجای تو خندیدم و رفتم

آن روز که دور از نگه مست تو گشتم

چون اشک تودر پای تو غلتیدم و رفتم

آغوش تو چون محرم راز دگری بود

پیوند دل از عشق تو ببریدم و رفتم

گرسنگ ببیند همه آتش شود و اشک

این درد که از عشق تو دیدم ورفتم

هر نغمه که برخاست از این بزم غم آلود 

غیر از سخن عشق تو،نشنیدم و رفتم

ای باد که بازست به رویت در این باغ

این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم 

خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم 

آن‌که می‌خواست برویم در دولت بگشاید 

با که گویم که در خانه به رویش نگشودم 

آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت 

من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم 

آنکه می‌خواست غبار غمم از دل بزداید 

آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم 

یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا 

که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم 

ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را 

گو به سر می‌رود از آتش هجران تودودم 

جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس 

این شد ای مایه ی  امید ز سودای تو سودم 

به غزل رام توان کرد غزالان رمیده 

شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

       شب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آن است که پاکباز باشد

 به کرشمه ی عنایت نظری به به حال ما کن

که دعای درد مندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد

 چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟

تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد

 قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

 نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم

که ثنا و حمد گوییم وجفا وناز باشد

 دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه وسخن دراز باشد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطربوی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...

" پل الووار ، ترجمه احمد شاملو "

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد
خلق را از طره‌ات آشفته‌تر خواهیم کرد

اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست
پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد

جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت
سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد

هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست
ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد

تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما
روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد

یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه
هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد

لابه‌ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری
ور به بی‌رحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد

چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت
پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد

ملک الشعرای بهار

منبع: http://khaterangi.ir

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱۳ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را. بجو مارا، تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مراباقطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدانآغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد

سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٢ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

نه از خاکم ،نه از بادم             نه در بندم نه آزادم

نه آن لیلاترین مجنون            نه شیرینم نه فرهادم

 

نه از آتش، نه از سنگم            نه از رومم ،نه از زنگم

فقط مثل تو غمگینم               فقط مثل تو دلتنگم

 

چه غمگینم چه تنهایم             نه پنهانم نه پیدایم

نه آرامی به شب دارم             نه امیدی به فردایم

 

چه امیدی،چه فردایی             چه پنهانی ،چه پیدایی

اگر خوشحال ،اگر غمگین         چه فرقی داره تنهایی

 

تونیستی قصة دردم                سیاهم، ساکتم،سردم

اسیر خاکم وخسته                 اگر سبزم، اگر زردم

 

اگر آبی تر از آبم                  اگر همزاد مهتابم

بدون توچه بی رنگم               بدون تو چه بی تابم

 

بیا از من جدایم کن               صدایم کن ،صدایم کن

دلم از دست من خونه            بیا از من رهایم

 

آهنگ:استاد بابک بیات   

    تنظیم: داریوش تقی پور   

با صدای:مانی رهنما

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۸ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

 مارو باش که روی چه درختی
اسم مونو جا میذاشتیم اسم مونو جا میذاشتیم
قسمی که جز اون دوتا چشمت
نا مسلمون که نداشتیم نا مسلمون که نداشتیم
از تشنگی مردیم سر ظهر آب نا اهل و نخواستیم
گفتیم که تو از جنس نظر ر ر کرده ابری و می باری می باری
به هوای تو چراغ حرمت رفیق و کشتیم نا رفیق
چون برای **** مون می خواستیم مهتاب و بیاریم
مارو باش اینارو باش
به هواداری تو شیشه میخونه رو با سنگ شکستیم
سنگ و شیشه اگه دشمن منو تو که موندگاریم ماروباش

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٥ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست


آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد،

قدر این خاطره را ، دریابیم


زنده یاد سهراب سپهری

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٥ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

اگه بی تو تنها ،گوشه ای نشستم

تویی تو وجودم ، بی تو با تو هستم

اگه سبز سبزم ، تو هجوم پاییز

ذره ذره ی من ، از تو شده لبریز

ای همیشه همدم ، واسه درد دلهام

عطر تو همیشه ، جاری تو نفسهام

ای که تارو پودم ، از یاد تو بی تاب

با منی ولی باز دوری مثل مهتاب

بی تو با تو بودن ، شده شب و روزم

بی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی تو ی حرفام ، تویی تو نفسهام

ولی جای دستات ، خالیه تو دستام

من به شوق و یاد بارون ، زندم و پژمرده نمیشم

تشنه ی یه قطرم اما ، زرد و دل آزرده نمیشم

سخته وقتی تو غزلها ، از من و تو واژه ای نیست

سخته بی تو با تو بودن ، سخته اما چاره ای نیست

بی تو با تو بودن ، شده شب و روزم

بی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی تو ی حرفام ، تویی تو نفسهام

ولی جای دستات ، خالیه تو دستام

منبع:    http://raha17198.blogfa.com/post-175.aspx


 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۳ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

نه تو می مانی


نه اندوه !


و نه هیچ یک از مردم این آبادی


به حباب نگران لب یک رود قسم


و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت


غصه هم خواهد رفت


آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند


لحظه ها عریانند


به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز


تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است


تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید


و اگر بغض


آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد


گنجه ی دیروزت


پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!


بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...


ظرف این لحظه ولیکن خالیست


ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود


غم که از راه رسید


در این سینه بر او باز مکن


تا خدا یک رگ گردن باقیست


تا خدا هست،


به غم وعده این خانه مده...

سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

به چشمان پریرویان این شهر،

 یه صد امید می بستم نگاهی ،   

مگر یک تن ازین نا آشنایان ،  

 مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی - به امیدی که این اوست

نگاه بیقرارم خیره می ماند ،  

یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ،

امیدم را به چشمانم نمی خواند! 

غریبی بودم و گم کرده راهی ،

مرا با خود به هر سویی کشاندند ،

 شنیدم بار ها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند! 

ولی من ، چشم امیدم نمی خفت .

 که مرغی آشیان گم کرده بودم

 ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم. 

امید خسته ام از پای ننشست ،

نگاه تشنه ام در جستجو بود.

در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛

رسیدم عاقبت آنجا که او بود! 

"دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس "

 ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ،

ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ،

شرنگ نا امیدی ها چشیده ، 

دل از بی همزبانی ها شکسته ،

تن از نا مهربانی ها فسرده ،

ز حسرت پای در دامن کشیده ،

به خلوت ، سر به زیر بال برده ،  

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس"،

به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ،

زبان بی زبانی را گشودند ،

سکوت جاودانی را شکستند. 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

که این دیوانه از خود بدر کیست ؟

چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست. 

به آن لب تشنه می مانم که - نا آگاه

 به دریای در افتد بیکرانه ،

لبی ، از قطره آبی ، تر کرده ،

خورد از موج وحشی تازیانه! 

 مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید.

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید!

منبع:http://www.suchassea.blogsky.com/1388/08/25/post-73/

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |