دنیای گمشده

امیدوارم آنقدر خوب باشیم و زیبا زندگی کنیم که وقتی از خط پایان زندگی می گذریم کسی دست نزند.

متاسفانه پیج ما در اینستاگرام به دلایلی که هنوز هم کسی پاسخگوی ما نیست،حذف شد

با هزار خونه دل خوردن شده بودیم

450K

راستش انگیزه و وقت کافی برای راه اندازی مجدد پیج رو ندارم

ولی اشکال نداره

از نو شروع میکنیم.

اکانت قبلیمون که بنام"دنیای گمشده" بود دیگه قابل برگشت نیست.پس با یه اسم جدید شروع میکنیم

آدرس جدیدمون در تلگرام و اینستاگرام:

https://www.instagram.com/koudetayedell/

 

https://t.me/koudetayedell

 کانال تلگراممون فقط شامل دکلمه های صوتی کمیاب هست،چیزی بنام تبلیغات در کانال نداریم

پیشاپیش خوش آمدید

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٢ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

وضو گرفته سینه ام...!

حَیَ عَلی

خیالِ تو...

**********

مرا....

به زیارت چشمانت

اجابت کن...

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٩ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

فکرشو بکن اگر میشد چی میشد!!!!!؟؟؟؟

زنگ بزنی آژانس بین المللی انرژی اتمی، بگی یه ماشین میخوام

آخر شبا رفتگرا سوار جاروهاشون بشن برن خونه

موهات "فر" باشه , روش پیتزا بپزی

خانواده مذهبی باشه اسم دخترو بذاره سیندر الله

شب خواب ببینی که یک ماه داری میری سر کار, صبح که بیدار شدی حقوقشو بگیری

پشه ها به جای اینکه خونمون رو بمکن،

میومدن چربی های اضافه بدنمون رو می مکیدن

رادیو رو روی یه موج سه متری تنظیم می کردی می رفتی موج سواری

ماهی از آب در بیاد تو ساحل سیگارشو بکشه برگرده تو آب

تو مطب نفر قبل از تو که می ره تو اطاق دکتر، بری در بزنی بگی زود باش

ورودی ِلاس وگاس بزنه : به شهر شهیدپرور ِ لاس وگاس خوش آمدید !!!؟

همسر دلخواهت رو از بین گزینه های موجود دانلود کنی؟

سیاست کثیف رو ببری حمام تمیزشه

بوق زدن ممنوع باشه ماشینتو بذاری رو ویبره

حراست دانشگاه دم در با دقت نگات کنه ، اشکالای آرایشیتو بگه ، برات درسش کنه. لوازم آرایش بهت قرض بده ، یادت بده چجور آرایشی بهت میاد ...؟

هر پشه ای وارد خونه ت شه در جا تبدیل شه به یه تراول 50 تومنی !؟

تو باغچه خونه ت درخت پیتزا داشتی !؟

توی کُشتی حریفتو خاک کنی یه فاتحه هم بخونی بری

رو مانیتورت مگس بشینه، با موس بگیریش، بندازیش تو ریسایکل بین !؟

سایه ات سفید باشه

با پرگار مثلث بکشی!؟

تو گوگل سرچ می کردی "نیمه گم شده ی من " عکساشو واست می آورد راحت پیداش می کردی!!!؟

شامپو ضدِ شوره بخوری ، دلشوره هات تموم بشه...؟

بفهمن اصغر فرهادی دوپینگ کرده همه جایزه هاشو بگیرن

روی رادیو، تور بکشی بشه رادیاتور

یکم از هوای اطراف وایرلستو بکنی توی کیسه
هر وقت اینترنت نداشتی یه سیم بندازی توش استفاده کنی

درخت خرما و گردو رو پیوند بزنی
خرما گردوئی بده !؟

رگ قلبت بگیره به جای اینکه بالون بزنن پاراگلایدر بزنن

واسه کاردستی ِ مدرسه یه ساختمون ِ هشت طبقه ی 32 واحدی ِ اسکلت فلزی ببری

یه دختر رو برات نشون کنند با سنگ بزنیش

بری مکه به جای سنگ زدن به شیطون یه چاقو در بیاری بکنی تو شکمش خیال همه رو راحت کنی

چشم و مغز و قلبمون یه جلسه تشکیل بدن تکلیفشونو با ما روشن کنن

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٦ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

نامی‌ نداشت‌ و شناسنامه‌ای‌ هم...

پیشانی‌اش، شناسنامه‌اش‌ بود. محل‌ تولدش‌ دنیا بود و صادره‌ از بهشت.

هیچ‌وقت‌ نشانی‌ خانه‌اش‌ را به‌ ما نداد. فقط‌ می‌گفت: ما مستأ‌جر خداییم ،همین.

هر وقت‌ هم‌ که‌ پیش‌ ما می‌آمد، می‌گفت: باید زودتر بروم، با خدا قرار دارم.

تنها بود و فکر می‌کردیم‌ شاید بی‌کس‌ و کار است.

خودش‌ ولی‌ می‌گفت: کس‌ و کارم‌ خداست.

برای‌ خدا نامه‌ می‌نوشت. برای‌ خدا گل می‌ ‌فرستاد.

برای‌ خدا تار می‌زد. با خدا غذا می‌خورد.

با خدا قدم‌ می‌زد. با خدا فکر می‌کرد. با خدا بود.

می‌گفت: صبح‌ رنگ‌ خدا دارد، عشق‌ بوی‌ خدا دارد. چای، طعم‌ خدا دارد.

می‌گفتیم: نگو، اینها که‌ می‌گویی، یک‌ سرش‌ کفر است‌ و یک‌ سرش‌ دیوانگی.

اما او می‌گفت‌ و بین‌ کفر و دیوانگی‌ می‌رقصید.

ما به‌ ایمانش‌ غبطه‌ می‌خوردیم، اما می‌گفتیم: بگذار، خدا همچنان‌ بر عرش‌ تکیه‌

زند، خدای‌ ملکوت‌ را این‌ همه‌ پایین‌ نیاور و به‌ زمین‌ آلوده‌ نکن.

مگر نمی‌دانی‌ که‌ خدا مُنزه‌ است‌ از هر صفت‌ و هر تشبیه‌ و هر تمثیلی.

پس‌ زبانت‌ را آب‌ بکش.

او را ترساندیم، واژه‌هایش‌ را شستیم‌ و زبانش‌ را آب‌ کشیدیم.

دیوانگی‌اش‌ را گرفتیم‌ و خدایش‌ را؛

همان‌ خدایی‌ را که‌ برایش‌ گُل‌ می‌فرستاد و با او قدم‌ می‌زد.

و بالاخره‌ نامی‌ بر او گذاشتیم‌ و شناسنامه‌ای‌ برایش‌ گرفتیم‌ و صاحبخانه‌اش‌ کردیم‌

و شغلی‌ به‌ او دادیم.و او کسی‌ شد همچون‌ ما...

سال‌ها گذشته‌ است‌ و ما دانسته‌ایم‌ که‌ اشتباه‌ کردیم.

تو را به‌ خدا اگر شما روزی‌ باز مؤ‌من‌ دیوانه‌ای‌ دیدید، دیوانگی‌اش‌ را از او

نگیرید، زیرا جهان‌ سخت‌ به‌ دیوانگی‌ مؤ‌منانه‌ محتاج‌ است!

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/٢٧ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

فراموش کن

مسلسل را

مرگ را...!

و به ماجرای زنبوری بیاندیش

که در میانه میدان مین

به جستجوی شاخه گُلی ست.

کروس عبدالملکیان 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/٢٠ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |
اگه خواستین آدما رو پیدا کنید

همون نقطه ای دنبالشون بگردین که رهاشون کردین

اونا همونجا توقف کردن ولی شما رفتین
نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/٩ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

اوج کودتای یک شاعر در شهرش

فقط نوشتن از یک نفر است

تمام شهر از شعرش کودتا را میفهمن

همه تسلیم میشوند جز یک نفر که بهانه کودتاست!

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/٩ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

پسرخاله به آقای مجری گفته بود:

آدما نباس دوست پیدا کنن

چون وقتی میرن

وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی

وقتی نمیتونی درد و دل کنی

یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی

وقتی دلت براش تنگ میشه و نمیتونی ببینیش

همهء دوستت میشه یک سری عکسا و خاطرات

هی یه چیزی گیر میکنه تو گلوت

اصلاً چرا آدما این کارو میکنن؟!

آدما باس همیشه تنها بمونن...!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٤ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف و سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شاکر شدم از زندگیت

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید؟

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٤ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

آدمک آخر دنیاست بخند

                                  آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تورا عاشق کرد

                                   شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

                                   کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

                                    به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تورا عاشق کرد

                                     شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

                                      فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

                                        تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

                                         پر زدن نیست که در جاست بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

                                            به خدا آخر دنیاست بخند

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٤ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |
شب تاریک و ره باریک و من مست

قدح از دست ما افتاد و نشکست

نگه دارنده اش نیکو نگه داشت

و گرنه صد قدح نفتاده بشکست

ز دست چرخ گردون داد دیرم

هزاران ناله و فریاد دیرم

نشسته، دلستانم با خس و خار

دل خود را چگونه شاد دیرم

دلا، خوبان دل خونین پسندند

دلا خون شو ، که خوبان این پسندند

متاع کفر و دین بی مشتری نیست

گروهی آن ، گروهی این پسندند

بابا طاهر


نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٧ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

این بهار که بیاید
من چهل ساله می شوم
و حالا
بیست سال است که هر روز
زیر همین شاخه گل پژمرده
کنار همین چراغ های مبهم
با تو
خودم را به یک لیوان چایی دعوت می کنم
حالا بعد از این همه سال
که خیال ندیدنت
کابوس روزهای نیامده بود
سلام مرا به هوای همان بهاری که دوست داشتی برسان
سراروی باد را
در موهای پریشانت ببوس
و بعد هی بخند
هی بخند
هی بخند به روزی که می گفتم
من به یاد سال های نیامده
بسیار گریسته ام...
دیگر حرفی نیست
چهل سالگی را هم طاقت خواهم آورد
فقط
نمی دانم از چه بود
که بیست سال اضافه
زنده مانده ام؟
این را میان خنده هایت به من بگو.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٦ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود...
حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند...
دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست!

آدم تصادف می کند...
با یک اتوبوس خاطره های مست

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٤ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

 سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

 جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

 نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

 خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

 گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

 سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

 کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

 سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

 روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

 مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرده‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام.
(ضحی 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم، او را به سخره گرفتی.
(یس 30)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید؛ مگر از آن روی گردانیدی.
(انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام.
(انبیا 87)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری.
(یونس 24)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد، نمی توانی از او پس بگیری.
(حج 73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرو رفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی؛ اما به من گمان بردی چه گمان هایی ...
( احزاب 10)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد، پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن.
(توبه 118)

وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم. اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی.
(انعام 63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم، از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید، از من ناامید شده‌ای.
(اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت، باری که می شکست پشتت؟
(سوره شرح 2-3)

غیر از من خدایی برایت خدایی کرده است ؟
(اعراف 59)

پس کجا می روی؟
(تکویر26)

پس از این سخن، دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟
(مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی، خودت را بگیری؟
(انفطار 6)

مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود.
(روم 48)

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد، دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم.
(انعام 60)

من همانم که وقتی می ترسی، به تو امنیت می‌دهم.
(قریش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم.
(فجر 28-29)

تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم.
(مائده 54)

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

آن شب که ترا با دگری دیدم و رفتم 

چون مرغ شب از داغ تو نالیدم و رفتم

مانند نسیمی که نداند ره خود را

دامن ز گلستان تو برچیدم و رفتم

یا همچو شعاعی که گریزنده و محوست

بر گوشه ی دیوار تو تابیدم و رفتم

ای کوکب تابنده ی دولت تو چه دانی 

کز این شب تاریک چه ها دیدم و رفتم

ای شمع!که در خلوت او اشک فشانی!

بر گریه ی بیجای تو خندیدم و رفتم

آن روز که دور از نگه مست تو گشتم

چون اشک تودر پای تو غلتیدم و رفتم

آغوش تو چون محرم راز دگری بود

پیوند دل از عشق تو ببریدم و رفتم

گرسنگ ببیند همه آتش شود و اشک

این درد که از عشق تو دیدم ورفتم

هر نغمه که برخاست از این بزم غم آلود 

غیر از سخن عشق تو،نشنیدم و رفتم

ای باد که بازست به رویت در این باغ

این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم 

خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم 

آن‌که می‌خواست برویم در دولت بگشاید 

با که گویم که در خانه به رویش نگشودم 

آمد آن دولت بیدار و مرا بخت فروخفت 

من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم 

آنکه می‌خواست غبار غمم از دل بزداید 

آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم 

یار سود از شرفم سر به ثریا و دریغا 

که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم 

ای نسیم سحر آن شمع شبستان طرب را 

گو به سر می‌رود از آتش هجران تودودم 

جان فروشی مرا بین که به هیچش نخرد کس 

این شد ای مایه ی  امید ز سودای تو سودم 

به غزل رام توان کرد غزالان رمیده 

شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

       شب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آن است که پاکباز باشد

 به کرشمه ی عنایت نظری به به حال ما کن

که دعای درد مندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد

 چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟

تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد

 قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

 نه چنین حساب کردم چو تو دوست می گرفتم

که ثنا و حمد گوییم وجفا وناز باشد

 دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه وسخن دراز باشد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٧ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطربوی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم ...

" پل الووار ، ترجمه احمد شاملو "

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٢ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد
خلق را از طره‌ات آشفته‌تر خواهیم کرد

اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست
پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد

جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت
سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد

هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست
ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد

تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما
روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد

یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه
هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد

لابه‌ها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری
ور به بی‌رحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد

چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت
پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد

ملک الشعرای بهار

منبع: http://khaterangi.ir

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱۳ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی . یا خدایی، میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را. بجو مارا، تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم. تویی والاترین مهمان دنیایم.

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را.

این منم پروردگار مهربانت. خالقت. اینک صدایم کن مراباقطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو، جزمن کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدانآغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد

سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٢ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

نه از خاکم ،نه از بادم             نه در بندم نه آزادم

نه آن لیلاترین مجنون            نه شیرینم نه فرهادم

 

نه از آتش، نه از سنگم            نه از رومم ،نه از زنگم

فقط مثل تو غمگینم               فقط مثل تو دلتنگم

 

چه غمگینم چه تنهایم             نه پنهانم نه پیدایم

نه آرامی به شب دارم             نه امیدی به فردایم

 

چه امیدی،چه فردایی             چه پنهانی ،چه پیدایی

اگر خوشحال ،اگر غمگین         چه فرقی داره تنهایی

 

تونیستی قصة دردم                سیاهم، ساکتم،سردم

اسیر خاکم وخسته                 اگر سبزم، اگر زردم

 

اگر آبی تر از آبم                  اگر همزاد مهتابم

بدون توچه بی رنگم               بدون تو چه بی تابم

 

بیا از من جدایم کن               صدایم کن ،صدایم کن

دلم از دست من خونه            بیا از من رهایم

 

آهنگ:استاد بابک بیات   

    تنظیم: داریوش تقی پور   

با صدای:مانی رهنما

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۸ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

 مارو باش که روی چه درختی
اسم مونو جا میذاشتیم اسم مونو جا میذاشتیم
قسمی که جز اون دوتا چشمت
نا مسلمون که نداشتیم نا مسلمون که نداشتیم
از تشنگی مردیم سر ظهر آب نا اهل و نخواستیم
گفتیم که تو از جنس نظر ر ر کرده ابری و می باری می باری
به هوای تو چراغ حرمت رفیق و کشتیم نا رفیق
چون برای **** مون می خواستیم مهتاب و بیاریم
مارو باش اینارو باش
به هواداری تو شیشه میخونه رو با سنگ شکستیم
سنگ و شیشه اگه دشمن منو تو که موندگاریم ماروباش

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٥ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست


آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد،

قدر این خاطره را ، دریابیم


زنده یاد سهراب سپهری

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٥ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

اگه بی تو تنها ،گوشه ای نشستم

تویی تو وجودم ، بی تو با تو هستم

اگه سبز سبزم ، تو هجوم پاییز

ذره ذره ی من ، از تو شده لبریز

ای همیشه همدم ، واسه درد دلهام

عطر تو همیشه ، جاری تو نفسهام

ای که تارو پودم ، از یاد تو بی تاب

با منی ولی باز دوری مثل مهتاب

بی تو با تو بودن ، شده شب و روزم

بی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی تو ی حرفام ، تویی تو نفسهام

ولی جای دستات ، خالیه تو دستام

من به شوق و یاد بارون ، زندم و پژمرده نمیشم

تشنه ی یه قطرم اما ، زرد و دل آزرده نمیشم

سخته وقتی تو غزلها ، از من و تو واژه ای نیست

سخته بی تو با تو بودن ، سخته اما چاره ای نیست

بی تو با تو بودن ، شده شب و روزم

بی تو اما یادت با منه هنوزم

تویی تو ی حرفام ، تویی تو نفسهام

ولی جای دستات ، خالیه تو دستام

منبع:    http://raha17198.blogfa.com/post-175.aspx


 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢۳ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

نه تو می مانی


نه اندوه !


و نه هیچ یک از مردم این آبادی


به حباب نگران لب یک رود قسم


و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت


غصه هم خواهد رفت


آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند


لحظه ها عریانند


به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز


تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است


تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید


و اگر بغض


آه از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد


گنجه ی دیروزت


پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!


بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...


ظرف این لحظه ولیکن خالیست


ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود


غم که از راه رسید


در این سینه بر او باز مکن


تا خدا یک رگ گردن باقیست


تا خدا هست،


به غم وعده این خانه مده...

سهراب سپهری

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

به چشمان پریرویان این شهر،

 یه صد امید می بستم نگاهی ،   

مگر یک تن ازین نا آشنایان ،  

 مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی - به امیدی که این اوست

نگاه بیقرارم خیره می ماند ،  

یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ،

امیدم را به چشمانم نمی خواند! 

غریبی بودم و گم کرده راهی ،

مرا با خود به هر سویی کشاندند ،

 شنیدم بار ها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند! 

ولی من ، چشم امیدم نمی خفت .

 که مرغی آشیان گم کرده بودم

 ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم. 

امید خسته ام از پای ننشست ،

نگاه تشنه ام در جستجو بود.

در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛

رسیدم عاقبت آنجا که او بود! 

"دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس "

 ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ،

ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ،

شرنگ نا امیدی ها چشیده ، 

دل از بی همزبانی ها شکسته ،

تن از نا مهربانی ها فسرده ،

ز حسرت پای در دامن کشیده ،

به خلوت ، سر به زیر بال برده ،  

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس"،

به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ،

زبان بی زبانی را گشودند ،

سکوت جاودانی را شکستند. 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

که این دیوانه از خود بدر کیست ؟

چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست. 

به آن لب تشنه می مانم که - نا آگاه

 به دریای در افتد بیکرانه ،

لبی ، از قطره آبی ، تر کرده ،

خورد از موج وحشی تازیانه! 

 مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید.

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید!

منبع:http://www.suchassea.blogsky.com/1388/08/25/post-73/

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

سلام
حال همه‌ ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است
اما تو لااقل
حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند
بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟
نه ری‌را جان! نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن

سیدعلی صالحی


نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بُکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند...
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی!
و به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،
یا عشقت شاد نیستی،
آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی...
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن...
پابلو نرودا

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

سلامتی بچه هایی که توی همه ی چیزهای دنیا فقط آرزو دارن و حسرت.

 

بــــــــــــــــــــــه سلامتی دختری که دورش پر پسر پولداره ولی دلش گیر یه نفره . . . سلامتی دختری که خیلی کسا می خوان باهش باشن اما اون یه نفر رو می خواد . . . سلامتی دختری که فقط واسه 1ساعت دیدنت... 5ساعت توی راهه.... ولی هیچ انتظاری ازت نداره .

 

بــــــــــــــــــــــه سلامتی پسری که میگه ما از اوناشیم که: فشن نیستیم… بابامون ماشین شاسی بلند نداره بیایم دنبالت… مارک کفشمون دیگه آخرش کفش ملیه… زیر ابروهامونم بدمون میاد نخ کنیم که دخترکش بشیم… مارک تی شرتمونم هم دیگه آخرش یا هندونست یا تمساح… نداریم هرشب ببریمت بیرون خرجت کنیم… ولی… وقتی میگیم دوستت داریم یعنی دوست داریم.

 

سلامتیه اون پسری که . . .

۱۰ سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .

۲۰ سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت . . .

۳۰ سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه . . .

باباش گفت چرا گریه میکنی ؟

گفت : آخه اونوقتا دستت نمیلرزید . . .

 

بــــــــــــــــــــــه سلامتی بچه هایی که از شوروشوق عید و خریدهاش قسمتشون حسرته .

 

بــــــــــــــــــــــه سلامتی مادری که خمیده ترین ایستاده دنیاست

 

بزن به سلامتی اون رفیقی که تا یادش نکنی یادت نمیکنه . . . تازه یادش هم بکنی ...... بگذریــــــــــــــــــــم بزن به سلامتی رفیق

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٦ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

در خود خروش ها دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم
می جوشم از درون هر چند با هیچکس نمی جوشم
گیرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » می دانند،
هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم
فردا به خون خورشیدم، عشق از غبار خواهم شست
امروز اگر چه زخمش را، هم با غبار می پوشم
در پیشگاه فرمانش، دستی نهاده ام بر چشم
تا عشق حلقه ای کرده است، با شکل رنج در گوشم
این داستان که از خون گُل بیرون دمد، خوش است، اما
خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سیاووشم
من با طنین خود بخشی از خاطرات تاریخم
بگذار تا کند تقویم از یاد خود فراموشم
مرگ از شکوه استغنا با من چگونه برتابد؟
با من که شوکرانم را با دست خویش می نوشم

زنده یاد حسین منزوی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٦ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

تا بجفایت خوشم، ترک جفا کرده یی
این روش تازه را، تازه بنا کرده یی
راه نجات مرا از همه سو بسته یی
قطع امید مرا از همه جا کرده یی
دوش زدست رقیب ساغر می خورده یی
من به خطار رفته ام یا تو خطا کرده یی
کار فرو بسته ام هیچ گشایش نداشت
تا گره زلف را، کار گشا کرده یی
من زلبت صد هزار بوسه طلب داشتم
هر چه بمن داده یی، وام ادا کرده یی
با خبر از حال ما، هیچ نخواهی شدن
تا نکند با تو عشق، آنچه بما کرده یی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢٠ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |
می دانی؟
یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

باید به خودت استراحت بدهی ...

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٦ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

من خیلی این آهنگ رو دوست دارم.

خوشحال میشم شما هم دانلودش کنید و باهاش حال کنید.

دوستون دارم.

دانلود

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٦ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |
بار خدایا، هرگز در حین گناه، اندیشه ی انکار تو را نداشتم و فرمان تو را سبک نشمردم و خود را در معرض کیفر تو قرار ندادم و وعده های تو را به هیچ نگرفتم؛ اما خطایی بود که پیش آمد؛ درون سرکشم آن را بیاراست و هوای نفس ام بر من چیره گشت و سیه بختی ام نیز کمک کار آن شد و  (ای ستار العیوب) پرده ی بر من افکنده ات مرا امیدوار ساخت. از این رو، عصیان و گناه کردم و در مخالفت با تو کوشیدم. 
اینک کیست که مرا از عذابت نجات دهد و فردا روز، از دست دشمنان که رهایم می کند؟ به ریسمان چه کسی چنگ در آویزم؛ اگر تو رشته ی محبت خود را از من ببری؟
معبودا، اگر (در آن جهان) مرا به زنجیرها در کشی و در نظر گاه مردم و حضور گواهان، از لطفت منع کنی و رسوایی هایم را در نظر بندگاه آشکار نمایی و فرمان دهی که مرا به سوی آتش ببرند و میان من و نیکان جدایی افکنی، امیدم را از تو نخواهم برید و آرزویم را از (درگاه ) بخشایندگی ات روی گردان نخواهم کرد و مهرت از دلم بیرون نخواهد رفت.
 
پس به عزت ات سوگند که اگر مرا از خود برانی، من از درگاهت جدا نمی شوم و از التماس و زاری در پیشگاه ات دست نمی کشم؛ چرا که آگاهی به بخشش و رحمت گسترده ات در دلم الهام گردیده است. بنده، جز به سوی مولایش به کجا می رود؟ و مخلوق جز به درگاه خالقش به که پناه می برد؟
 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٦ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

اثری از : زنده یاد قیصر امین پور

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش

سیل وطوفان، نعره توفنده اش

لطفا ادامه مطلب را بخوانید 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

روزگارا:

تو اگر سخت به من میگیری

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

 گر چه دلگیر تر از دیروزم

گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند

لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست

زندگی باید کرد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد             بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش     عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم                  آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او           اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم      بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد    ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر          سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

جام مینایی می سد ره تنگ دلیست           منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است       هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار             خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد

حافظ

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

ما به تماشای تو بازآمدیم                جانب دریای تو بازآمدیم

سیل غمت خانه دل را ببرد              زود به صحرای تو بازآمدیم

چون سر ما مطبخ سودای توست       بر سر سودای تو بازآمدیم

از سر چه صد رسن انداختی             تا سوی بالای تو بازآمدیم

ناله سرنای تو در جان رسید             در پی سرنای تو بازآمدیم

مولانا

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

گفته بودم مردم اینجا بدند


دیدی آخر ساقه جانت شکست ؟
آن عزیزت عهدوپیمانت شکست؟


دیدی ای دل درجهان یک یار نیست؟
هیچکس در زندگی غمخوار نیست؟


آه دیدی سادگی جان داده است؟
جای خود را گِل به سیمان داده است؟

دیدی آخر حرف من بیجا نبود؟
از برای عشق اینجا ، جا نبود؟

نوبهار عمر را دیدی چه شد؟
زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟

دیدی ای دل دوستیها بی بهاست؟
کمترین چیزی که می یابی وفاست؟

دیده ای گلها همه پژمرده اند
رنگها در دود و سرما مرده اند

آری ای دل ! زنده بودن ساده نیست
بین آدمها یکی دلداده نیست

باید اینجا از خود ای دل گم شوی
عاقبت همرنگ این مردم شوی !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

سازنده ترین کلمه گذشت است


آن را تمرین کن

 

پرمعنی ترین کلمه ما است


آن را به کار بر

 

عمیق ترین کلمه عشق است


به آن ارج بده

 

بی رحم ترین کلمه تنفر است


با آن بازی نکن

 

خودخواهانه ترین کلمه من است


از آن حذر کن

 

ناپایدارترین کلمه خشم است


آن را فرو بر

 

بازدارنده ترین کلمه ترس است


با آن مقابله کن

 

با نشاط ترین کلمه کار است


به آن بپرداز

 

پوچ ترین کلمه طمع است


آن را بکش

 

سازنده ترین کلمه صبر است


برای داشتنش دعا کن

 

روشن ترین کلمه امید است


به آن امیدوار باش

 

ضعیف ترین کلمه حسرت است


حسرت کش نباش

 

تواناترین کلمه دانش است


آن را فرا گیر

 

محکم ترین کلمه پشتکار است


آن را داشته باش

 

سمی ترین کلمه شانس است


به امید آن نباش

 

لطیف ترین کلمه لبخند است


آن را حفظ کن

 

ضروری ترین کلمه تفاهم است


آن را ایجاد کن

 

سالم ترین کلمه سلامتی است


به آن اهمیت بده

 

اصلی ترین کلمه اعتماد است


به آن اعتماد کن

 

دوستانه ترین کلمه رفاقت است


از آن سو استفاده نکن

 

زیباترین کلمه راستی است


با آن روراست باش

 

زشت ترین کلمه تمسخر است


دوست داری با تو چنین شود؟!

 

موقر ترین کلمه احترام است


برایش ارزش قائل شو

 

آرامترین کلمه آرامش است


آرامش را دریاب

 

عاقلانه ترین کلمه احتیاط است


حواست را جمع کن

 

دست و پا گیر ترین کلمه محدودیت است


اجازه نده مانع پیشرفتت شود

 

سخت ترین کلمه غیر ممکن است


غیر ممکن وجود ندارد

 

مخرب ترین کلمه شتابزدگی است


مواظب پل های پشت سرت باش

 

تاریک ترین کلمه نادانی است

آن را با نور علم روشن کن

 

کشنده ترین کلمه اضطراب است


آن را نادیده بگیر

 

صبور ترین کلمه انتظار است


منتظرش بمان

 

با ارزش ترین کلمه بخشش است


برای بخشش هیچوقت دیر نیست

 

قشنگ ترین کلمه خوشرویی است

 

راز زیبایی در آن نهفته است

 

رسا ترین کلمه وفاداری است


بدان که جمع همیشه بهتر از یک فرد بودن است

 

محرک ترین کلمه هدفمندی است


زندگی بدون آن پوچ است

و

هدفمند ترین کلمه موفقیت است


پس پیش به سوی موفقیت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

شب قبر از برای پرسش دین

ملائک آمدند او را به بالین

بکف هر یک عمود آتشینی

که ربت کیست دینت چه دینی است

دلی جویای لیلی از چپ و راست

چو بانگ قم به اذن الله برخاست:

چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز

بجز لیلی نیامد از وی آواز

بگفتا کیست ربت گفت لیلی

که جانم در ره جانش طفیلی

بگفتندش به دینت بود میلی

بگفتا آری آری عشق لیلی

بگفتندش بگو از قبله خویش

بگفت ابروی آن یار وفا کیش

بگفتند از کتاب خود بگو باز

بگفتا نامه آن یار طناز

بگفتندش رسولت کیست ناچار

بگفت آن کس که پیغام آرد از یار

بگفتند از امام خویش می گوی

بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی

بگفتند از طریق اعتقادات

بگو از عدل و توحید و معادات

بگفتا هست در توحید این راز

که لیلی را به خوبی نیست انباز

بود عدل آنکه دارم جرم بسیار

از آن هستم به هجرانش گرفتار

بخنده آمدند آن دو فرشته

عمود آتشین در کف گرفته

ندا آمد که دست از وی بدارید

به لیلی در بهشتش وا گذارید

که او را نشئه ای از جانب ماست

که من خود لیلی و او عاشق ماست

شنیدم گفت مجنون دل افکار

ملائک را سپس فرمود آن یار

تو پنداری که من لیلی پرستم

من آن لیلای لیلی می پرستم

کسی را کو به جان عشق آتش افروخت

وفاداری ز مجنون باید آموخت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

شب به گلستان تنها متنظرت بودم

باده‌ی ناکامی در هجر تو پیمودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

آن شب جانفرسا من بی تو نیاسودم

وه که شدم پیر از غم، آن شب و فرسودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه

ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه

غم‌ها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

پیش گل‌ها، شاد و شیدا، می‌خرامید آن قامت موزونت

فتنه‌ی دوران دیده‌ی تو از دل و جان من شده مفتونت

در آن عشق و جنون مفتون تو بودم

اکنون از دل من بشنو تو سرودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۳ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها

بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل

با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد سهلست بیابان‌ها

هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید

ما نیز یکی باشیم از جمله قربان‌ها

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد   به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
آن جوان‌بخت که می‌زد رقم خیر و قبول   بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذین جامه به خونآب بشویم که فلک   رهنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد   ناله‌ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد
سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر   آشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار   زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صُنعش نکشد نقش مراد   هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد
مطربا! پرده بگردان و بزن راه عِراق   که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ   که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط علی مرادی نظرات () |